اس ام اس

چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟

ميگه دهقان فداكار

بچه هه به دنیا میاد یه دستش مشت بوده

مشتشو باز می کنن می بینن توش قرص ضد حاملگیه

 

غضنفر تو هواپيما تفنگشو ميذاره رو مخ خلبان و ميگه:

از همينجا صاف ميري بندرعباس خلبانه ميگه:حالا چرا بندرعباس؟

میگه :آخه دوستم قراره از اونجا قاچاقي ببردم دوبي

به یارو میگن چرا زن نمیگیری؟

 میگه ای بابا.کی میاد زنش رو بده به ما؟

وقتي زنت خونه نيست چه كار مي‌كني؟ استراحت.

 وقتي هست چي؟ استقامت

به نام عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

گلچین شعر

برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

 

جک ملا

خویشاوندی
یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد

و رهگذری از آنجا می گذشت

و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید

اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد

 این کارو نمیکردم!

********

دو تا خر
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.


دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟


ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من

 اونی هم که دو گوش داره مال تو.!


فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!


دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!


فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه


دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!


فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..


دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:

عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

********

عقل سالم


زن ملا به عقل خود خیلی می نازید

و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد.

روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم.

 ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری

 به همین دلیل سالم مانده است!

 

ناشنوا

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده

و شنوایی اش کم شده است...


به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست

این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.به این خاطر

، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که

 میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

 این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو.

 اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن.

 بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد


آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود

و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت:

الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید
:

عزیزم ، شام چی داریم؟


جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت

و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.

 بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید.

 سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

عزیزم شام چی داریم؟


و
همسرش گفت:

مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ

 

ملا نصرالدین

دیرباور
روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.

به همین خاطر به در خانه ملا رفت.
ملانصرالدین گفت: “خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست”.

از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.
همسایه گفت: “شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛

اما صدای عرعرش دارد گوش فلک را کر می‌کند.”
ملا عصبانی شد و گفت: “عجب آدم کج خیال و دیرباوری هستی.

حرف من ریش سفید را قبول نداری ولی عرعر خر را قبول داری.”


گریه بر مرده
روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دالداری داد و گفت: “این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟
ملا جواب داد: “هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است.”

کرامت ملا
روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
گفتند “دلیلت چیست؟
گفت: “می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟
گفتند: “اگر راست می‌گویی بگو.”
گفت: “همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!”

مهمان شدن ملانصرالدین
روزی ملانصرالدین به عده‌ای رسید که مشغول غذا خوردن بودند. رفت جلو و گفت “السلام یا طایفه‌ی بخیلان!”
یکی از آن‌ها گفت: “این چه نسبتی است که به ما می‌دهی؟ خدا گواه است که هیچ‌ یک از ما بخیل نیست.”
ملانصرالدین گفت: “اگر خداوند این طور گواهی می‌دهد، از حرفی که زدم توبه می‌کنم، و نشست سر سفره‌ی آن‌ها و شروع کرد به غذا خوردن.”