خویشاوندی
یک روز ملانصرالدین خرش را به سختی می زد

و رهگذری از آنجا می گذشت

و پرسید که چرا می زنی گفت ببخشید

اگر می دانستم که با شما خویشاوندی دارد

 این کارو نمیکردم!

********

دو تا خر
یه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.


دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟


ملا میگه خوب من یه گوش خرم رو میبرم اونی که یه گوش داره مال من

 اونی هم که دو گوش داره مال تو.!


فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!


دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!


فرداش میبینن بازم قضیه دیروزیه


دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!


فرداش بازم قضیه دیروزی میشه..


دوست ملا با عصبانیت میگه: حالا چیکار کنیم ملانصرالدین هم میگه:

عیبی نداره خب حالا خر سفیده مال تو خر سیاه مال من

********

عقل سالم


زن ملا به عقل خود خیلی می نازید

و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد.

روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم.

 ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری

 به همین دلیل سالم مانده است!