نامه ی عشق

می خوام به کسی که خودش می دونه کیه بگم:

دوستت دارم! با تمام نا مهربونیات با تمام....بازم دوستت دارم !

 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با

سبدی پر از بو سه می آیم و آن را قبل از چیدن ستاره های قلبت

روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم.

 

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم

می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم

 تا پایان .

 

آنکس که می گفت دوستم دارد، عاشقی نبود که به شوق من آمده

 باشدرهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

 صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم

میگوید: دوستت دارم !

 

نهایت علاقه

عربی که بلدی !؟

” ینم بلق  رد هشیمه  “

بلد نیستی از آخر بخون !

 

می شود ای دوست آیا آن نگاهت را خرید ؟ 

 یا برای آسمان ها روی ماهت را خرید؟

من دلم لبریز از آشوب و زنگار رو غم است 

 می شود آیینه وش یه لحظه آهت را خرید؟

یه طرح از چشمات بفرست ،

 یه آهو اینجاست میخوام روشو کم کنم !

 

چراغ دوستی تو در قلب من روشنه

حتی در ساعات اوج مصرف !

 

به اندازه دیوونه های دیونه خونه ، دیوونه وار دیوونتم دیوونه !

میدونی چقدر دوستت دارم ؟

۱دونه !

ولی مردونه !

مثل آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره ست 

 دیدن تو واسم عمر دوبارست . . .

راننده

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید

که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند

 و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند

و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده

 شما دنده عقب می‌رفتید!"

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده:

همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر

در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند

و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

 

"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:"

 من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست.

کارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب.

 چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم

 از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند

 به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و

درخواست کمک فوری می‌کند.

فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند!

 فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند

 و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟
اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد

 و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: کارت ماشین؟

 اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش

 در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی

 دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند.

 اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که

 صندوق هم خالی است.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده
اصفهانی

می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ!

 حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

 

ماجراي طنز

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که

 هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه

 را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود

 نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني

 که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر

که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر

ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش

ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش

ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه

مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم


موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا

کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته .

من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو

به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر

باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

 

دختری با مادرش در رختخواب

دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی