اقبال لاهوری
چو رخت خویش بر بستم از این خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود
دو صد دانا در این محفل سخن گفت
سخن نازک تر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیده ور کیست؟
که خاری دید و احوال چمن گفت
خدا آن ملّتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملّت سر و کاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کشت
نهنگی بچّه ی خود را چه خوش گفت:
به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
اقبال لاهوری
+ نوشته شده در ساعت توسط انور
|