چو رخت خویش بر بستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

دو صد دانا در این محفل سخن گفت

سخن نازک تر از برگ سمن گفت

ولی با من بگو آن دیده ور کیست؟

که خاری دید و احوال چمن گفت

 

خدا آن ملّتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملّت سر و کاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

 

نهنگی بچّه ی خود را چه خوش گفت:

به دین ما حرام آمد کرانه

به موج  آویز و از ساحل بپرهیز

همه  دریاست ما را آشیانه

       اقبال لاهوری